یه مجنون یه لیلا همین جاست همین جاست



یه مجنون یه لیلا همین جاست همین جاست

یه مسافر یه عاشق همین جاست همین جاست

یه تنها یه مجنون یه بی کس همین جاست همین جاست

.

.

.

سلام به همه خوبید خوشید

انشا الله همیشه خوش باشید

دوستون دارم a.m

افشین محمدی


نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 19:48 توسط افشین| |
دکتر علی شریعتی

در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم کرد ، رنگ آبی آسمان که می بینم و میدانم نیست و خدایی که نمی بینم و میدانم هست.

دکتر علی شریعتی

درشگفتم که سلام آغاز هر دیدار است..
ولی در نماز پایان است، شاید این بدان معناس که پایان نماز آغاز دیدار است

دکتر علی شریعتی

خدایا بفهمانم که بی تو چه میشوم اما نشانم نده!!!
خدایا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد..

دکتر علی شریعتی

ﮐﻔـﺶِ ﮐﻮﺩﮐﻲ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺩ . ﮐﻮﺩﮎ ﺭﻭﯼ ﺳﺎﺣﻞ نوﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺩﺯﺩ..
آنطرﻑ ﺗﺮ ﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺻﯿﺪ ﺧﻮﺑﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﺎﺳﻪ ﻫﺎ
ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﯾﺎﯼ ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪ..
ﺟﻮﺍﻧﻲ ﻏﺮﻕ ﺷﺪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﻗﺎﺗﻞ..
ﭘﻴﺮﻣﺮﺩﻱ ﻣﺮﻭﺍﺭﻳﺪﻱ ﺻﻴﺪ ﻛﺮﺩ ﻧﻮﺷﺖ : ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ..
ﻣﻮﺟﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﺴﺖ.
ﺩﺭﯾﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻔﺖ : "ﺑﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻋﺘﻨﺎ ﻧﻜﻦ ﺍﮔﺮﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺎﺷﯽ".

دکتر علی شریعتی

بر آنچه گذشت, آنچه شکست, آنچه نشد... حسرت نخور ؛زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد ...

دکتر علی شریعتی



روحش شاد

نوشته شده در شنبه هجدهم مرداد 1393ساعت 19:31 توسط افشین| |
قضیه ماله چند سال پیشه که با خاندان رفتیم خواستگاری واسه یکی از دوستان … همه نشسته بودن و آخرای مجلس بود (اصن مذاکرات خوب پیش نرفته بود) که من حالت اضطرار دسشویی شماره ۱ (کوچیک) رو حس کردم با یه اشاره به پدرم قضیه رو گفتم اونم با اشاره به مامانم گفت و مامانم با یه چش قره ی فجیع و دلربا فهموند که از جات تکون نخور تو همین آژیر قرمز بود که عروس قضیه رو فهمید و اونم به باباش با ایما و اشاره فهموند باباش هم به بابام گفت بابام هم بلند داد زد: سرویس بهداشتی کجاست فرشید یه کار کوچیک داره و مادر عروس راه و نشونم داد تو دسشویی اعصاب مصابم ناجور داغون بود و زیر لب به زمین و زمان لعنت می فرستادم اصن حواسم به شیر آب که باز مونده نبود همونجوری داشتم دستام رو می شستم که اومدم طی یک حرکت تکنیکی شیر رو ببندم و پام آوردم بزنم رو شیر اهرمی که خرد زیر شیر شیر کامل باز شد و هول شدم پام و آوردم پایین که گیر کرد به شلنگ و جهت شلنگ از حالت عمود درومد و بست پلاستیکی که با یک پیچ بسته شده بود درومد و خودش و شلنگ پخش زمین شدن ! ( دقیقا کمربند به پایین شلوار به حالت شلپی درومد) حالا من مونده بودم و یه شلوار کاملا خیس با یه خرابکاریه وحشتناک ! اومدم درستش کنم که یاد این فیلمای کانال ۵ افتادم (شاید برای شما اتفاق بیفتد ) همیشه میگه اول کار که خرابکاری کردی برو خودت و لو بده منم خیلی شیک و مجلسی مامانم و صدا زدم و همه در نهایت ناباوری شاهد خیس شدن یک جوان ۱۹ ساله دردسشویی بودن حدود یک دقیقه همه :| بودن بعد یهو بابام D: اینجوری شد با صدای بلند خندید و بعد همه شوروع کردن به خنده و مامانم اومد دم دسشویی و (دلم می خواست گریه کنم آخه انقدر خیس بودم که نمیتونستم برم بیرون داشت چکه میکرد !) جورابام رو دراورد و به هر زحمتی بود رفتم تو راه پله وایستادم و منتظر که ملت بیان بیرون ، در همین لحظه سوپرمن زنده شد(داماد و می گم ) و به پدر عروس گفت مته دارین اونم رفت مته آورد و شروع کردن به بازسازی خرابکاری بنده حالا منم رو پله ها پلیز ویتم خلاصه کنم ۱ ساعت من ول معطل بودم که خرابکاری درست شد و همه با خنده تشریف آوردن بیرون فقط و فقط بخاطر کار من وصلت سر گرفت و الان این خانواده ۱ بچه دارن که هفته ی پیش بدنیا اومد D:
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 18:46 توسط افشین| |
باران رحمت خدا همیشه می بارد,تقصیر ماست که کاسه هایمان را بر عکس گرفته ایم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 12:57 توسط افشین| |


دلت از سنگ دلم از شیشه

بی تومیمیرم ای عشقم منو پر پر کن

چشام رو تر  عشق من.....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 15:56 توسط افشین|
شب بودو شمع بودو تنهایی

شب رفتو

شمع سختو

ومن ماندمو تنهایی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 15:36 توسط افشین| |


خسته ام ازتكرار شنيدن مواظب خودت باش تو اگرنگران حال من بودي كه نمي رفتي!.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت 17:16 توسط افشین| |
خداوند کلاغ و طوطی را زشت افرید !

طوطی اعتراض کرد زیباشد!

کلاغ شکر کرد سیاه وزشت ماند!

الان طوطی در قفس هست!

وکلاغ آزادانه میگردد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 19:51 توسط افشین| |
قطار!

راهت رو بگیر برو!

نه کوه توان ریزش دارد!

نه ریز علی لباس اضافه دارد!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392ساعت 19:39 توسط افشین| |
 



دلم گرفته از کرده ها خویش

شاید کسی هم باشد که دلش برای من قدری بلرزد

اما  نمی دانم چرا احساس میکنم کسی حرف دلمو نمیدونه

منو میبینی تنهای تنها در سکوت سرد دیگران

شاید  دل من  نفرین شده است!!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 13:11 توسط افشین| |